gr800000
وبلاگی که توش همه چی هست 
قالب وبلاگ
[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فاطمه رحیمی ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ فاطمه رحیمی ]

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ فاطمه رحیمی ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ فاطمه رحیمی ]

 هیچوقت یادم نمی‌رود بلوار میرداماد را به سمت خیابان شریعتی رانندگی می‌کردم. وقتی به چراغ قرمز ۱۸۰ ثانیه‌ای‌اش برخورد کردم عصبی شدم. تازه از محل کارم تعطیل شده بودم و خیلی خسته بودم.

داشتم دیالوگ‌های معمولم در مورد چراغ قرمز‌ها و ترافیک‌های تهران را زمزمه می‌کردم که کودکی رو به من کرد و گفت: «آقا فال می‌گیری» چند قدم آن طرف‌تر دخترک گلفروش با شاخه‌های لاله صدا زد: «آقا گل بخردیگه... خواهش می‌کنم». جمله‌اش تمام نشده بود که با غرور تمام، شیشه پنجره را بالا دادم تا صدایشان را نشنوم و مزاحم نشوند! وقتی چنین برخوردی را از من دیدند بی‌خیال شدند و رفتند سراغ راننده اتومبیل کناری‌ام.

رنگ قرمز و مدل ماشین سبب شده بود تا از سایر ماشین‌ها متمایز گردد.

پس از چند ثانیه دیدم پسرک فالگیر با صدای بلند گفت: «بچه‌ها... بچه‌ها بیایین علی کریمیه... بازیکن پرسپولیس...» در یک چشم به هم زدن، پنچ شش نفر از کودکان کار، دور ماشینش را گرفتند. من هم بی‌اختیار سرم را چرخاندم تا عکس‌العمل علی کریمی را ببینم. او با لبخندی دنباله‌دار از همه کودکان فال و گل و شکلات گرفت تا آن‌ها را خوشحال کند. چراغ سبز شد و بچه‌ها هنوز بی‌خیال کریمی نشده بودند. علی کریمی که با بوووووق ماشین‌های پشت سرش مواجه شده بود، اتومبیلش را حرکت داد و بعد از چراغ قرمز، ماشینش را نگه داشت. من هم از روی کنجکاوی پشت سر جادوگر ایستادم.

کاپیتان پرسپولیسی‌ها از ماشین پیاده شد و دخترک گلفروش را محکم بوسید و پسری که آدامس می‌فروخت را بغل کرد. امضا داد و تمام گل‌های لاله گلفروش را خرید و چند فال حافظ هم گرفت. برایم عجیب بود. مگر می‌توان باور کرد جادوگر که گاهی حوصله خودش را هم ندارد اینطور برخورد کند؟

دخترک گلفروش از فرط خوشحالی نمی‌دانست چکار کند و بالا و پایین می‌پرید. کریمی که دیگر نمی‌دانست چکار کند، با صدایی خش‌دار گفت: «بچه‌ها باید بروم سر تمرین. دیرم شده.» خداحافظ... خداحافظ» کودکان کار نیز با تشویق چند ثانیه‌ای علی کریمی... کریمی دوستت داریم، او را بدرقه کردند...

 

 

منبع:وبلاگ صورت زخمی

[ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ فاطمه رحیمی ]

“خانه دوست کجاست؟” در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
“نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
کودکی می‌بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست کجاست.”


 
هر یک از ما می تواند در هر زمان که بخواهد وارد خانه دوست شود . تنها لازم است کلید قفل دل خویش بگشاییم . خانه دوست پیش رویمان خواهد بود . . .
 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ٦:٤۸ ‎ب.ظ ] [ فاطمه رحیمی ]

افراد بسیاری را دیده ام که برای اثبات برتری دین خود دست به هر کاری می زنند، آنها وارد مباحثاتی بی انتها می شوند ، حتی برای اثبات آن می جنگند و حاضرند که جان خود را ببازند . اما افراد اندکی را دیده ام که مطابق با تعالیم دین خود زندگی می کنند و گواه راستین تعالیم برتر دین در زندگی هستند .
 
 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ فاطمه رحیمی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به نقاشی علاقه مندم یه خط خطی هایی واسه خودم میکنم. بازیکن محبوب منم علی کریمیه. اگه مطلبی رو از این وبلاگ برداشتی نوش جونت بدون منبع بنویس(ما که بخیل نیستیم) البته به جز نقاشیا... نظر هم دوست داشتی بذار دوست نداشتی خوب نذار منو با اسم وبلاگم لینک کن بهم بگو لینکت کنم
صفحات دیگر
امکانات وب

ایران رمان