داستان فنجان قهوه

فنجان قهوه را تعارفش کردم....وقتی نگاهش کردم دلم سوختناراحت...اما وقتی  یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خوردخیال باطل...هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت:آماده شو که می خواهیم جایی برویم....همان طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد و گفت :امروز قولنامه اش کردم ،برویم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم....ناگهان روی مبل ولو شد........سیانور اثر کرده بود.قهقههقهقهه

/ 3 نظر / 12 بازدید
شهرزاد مومني

اين داستان اسكار مزخرف ترين داستان رو گرفت/[کلافه]