وقتی من خوااااااااابم میاد...

سه شنبه....زنگ ادبیات...

من حالم بدددددددد بود شدیییییییییید......خوابم میومد شدیییییییید تر....یه دونه مسکن انداختم بالا و به ساناز(بغلی) گفتم که تحت هیچ شرایطی بیدارم نکن...دبیر هم چیزی گفت بگو غیبت بزنه....با اعتماد به نفس کامل تو چشای معلم زل زدمو...سویشرت ملینا رو گذاشتم زیر سرم ...پالتوی سانازم پوشیدم...(لباس خودم بیرون رو رگال بود حال نداشتم بیارم)....آماده خواب شدم و........نفهمیدم کی بود که یکی آروم آروم صدام میکرد....گفتم مریم(....) بذار بخوابم....بعد دوباره تازه چشام گرم شده بود دوباره صدام کردن....جانم ...ملینا بود....میدونه منو چه جوری باید بیدار کرد....بیدار شدم دیدم کلاس سکوته همو منو نگا میکنن...دبیرمون گفت..نمیخواستم بیدارت کنم ولی داشتی خواب میدیدی و گریه میکردی به بچه ها گفتم بیدارت کنن....

باورم نمیشد که یک زنگ کامل خواب بودم....معلم چقدر باشعور واقعا.....بعد بچه ها به معلممون گفتن چرا ما سرمونو میذاریم رو میز شما اجازه نمیدی ولی رحیمی کلا خواب بود...دبیرمون گفت اونش به شما ربطی نداره....یعنی کیف کردم عجیب....چشمکزباننیشخند

 

همین جوری این پستو گذاشتم...

/ 3 نظر / 12 بازدید
ملیسا

سلام . ماشاءالله چه دانش آموزی ؟ فعال ، پویا ، سرحال.

مهدیه

پارتی بازی تا به کجا؟!!!!